برگردان ِ این شعر را تقدیم می کنم به دوست ِ عزیم فرید قدمی
این قلب که از جنگ بیزار بود
این قلب که از جنگ بیزار بود
ببین چگونه برای پیکار و کارزار می زند!
قلبی که تنها با آهنگ ِ جذر و مد می زد،
با آهنگ ِ فصلها، ساعت های ِ روزو شب،
ببین چه سان متورم می شود و خونی سوزان
از شوره و نفرت را به درون رگ ها می فرستد.
و چنان خبری را به مغز می برد
که گوشها به خاطرش سوت می کشند
دیگر ممکن نیست این خبر شهر و روستا را فرا نگیرد
به سان بانگ ِ یکی ناقوس که به شورش و پیکار فرا می خواند.
گوش کنید، من پژواکش را می شنوم که به سویم بر می گردد.
امّا نه، این صدای دیگر قلب هاست، صدای میلیون ها قلب ِ دیگر
که چونان قلب ِ من در سرتاسر ِ فرانسه می زنند.
همه ی این قلب ها با آهنگی مشترک می زنند برای تکلیفی مشترک،
صدای ِ شان صدای ِ دریاست به گاه ِ هجومش به صخره های ِ ساحلی
و همه ی این خون تنها یک فرمان را به درون میلیون ها مغز می برد:
در برابر ِ هیتلر و بی اعتنا به طرفدارانش طغیان کن
با آنکه این قلب بیزار بود از جنگ و با آهنگ فصل ها می زد،
امّا تنها یک کلمه: آزادی بسنده بود برای بیدار ساختن خشم های کهن
و میلیون ها فرانسوی در سایه ی تکلیفی که سپیده دم ِ غریب به آنان
محول ساخت خود را مهیا کردند.
زیرا این قلب ها که از جنگ بیزار بودند برای آزادی می زدند
با آهنگ ِ فصل ها و جذر و مد
با آهنگ ِ روز و شب.
روبر دسنوس
برگردان: س.ک
برای زیگموند فروید
در یکی سبد
موزی ادعای سلطانی می کند،
میان ِ سیب های ِ پلاسیده.
فرهاد پیربال
برگردان: س.ک
باشد که این روزگار دگرگون شود. یاحق. تا بعد...
زندانی های سیاسی را آزاد کنید!
زندانی های سیاسی را آزاد کنید!
زندانی های سیاسی را آزاد کنید!
زندانی های سیاسی را آزاد کنید!
من هم به تو رأی دادم!
لعنت به این عشق
می نویسم درخت می خوانم کاملیا
می نویسم نسیم
کاملیا
بهار
کاملیا
زندگی،زمین ،زمان
همه هستی کاملیا
کاملیا، کاملیا،کاملیا
تاب نمی آورد دلم
دلم می سوزد به حال دلم
گفتم بی تو می میرم
خندیدی
گفتی...
کاملیا
هنوز هم
سوگوارعشقت هستم
عشقی که یک شب با استخاره ای بر باد شد
لعنت به عشق
لعنت به شب
لعنت به استخاره
کاملیا من به خدای تو ایمان ندارم
از تو نتها نامی برایم باقی مانده
چون هزاران نام دیگر
نامی که پیش ازین شاید در من حسی بر می انگیخت
شاید.
گفتگو
(دمِ در، با خوش خلقی)
اوضاع چطوره؟
- خوبه خوبه، همه چی خوبه.
توله سگا بزرگ شدن؟
- خدای من آره خیلی ممنون.
و ابرا؟
- بارون می باره.
و آتش فشونا؟
- آروم آروم می جوشن.
و روخونه ها؟
- جارین.
و زمان؟
- می گذره.
و روحتان؟
- مریضه
بهار خیلی سبز بود
اونم زیادی سالاد خورده.
ژان تاردیو
برگردان:س.ک
ویران شده ام....
می بینی، ویران شده ام، از پای تا به سر در عشق غرقم؛
دیگر نمی دانم آیا زنده ام؟ چیزی می خورم؟ نفسی بر می آورم؟ سخنی می گویم؛
می دانم که دوستت دارم.
آلفرد دو موسه
برگردان:س.ک
بر میعادگاه باران می بارد و تو
هیچ گاه نمی آیی و من
رود را جاری می شوم و باد را
در میان بید می وزم.
ابری می شوم،
می بارم،
آفتابی می شوم،
غروب می کنم امّا
هنوز هم بر آن سرم
که از سیاه چشمانت شعله ای بر چینم تا
شب بارانی ام را چراغانی کنم
کاملیا بر میعادگاه باران می بارد و
خوب می دانم که دیگر نمی بینمت و
نمی دانم چرا باز چشم براهت هستم.
بر میعادگاه باران می بارد کاملیا
بیا.
مکان های خواب
در شب طبعاً هفت شگفتی هست
از دنیا و عظمت و مصیبت و افسون.
جنگلها در شب به گونه ای مبهم به موجودات افسانه ای پنهان شده
در بیشه ها بر می خورند.
تو اینجایی.
در شب رد پاهای شبگرد هست
و رد پاهای آدمکش و پلیس
و نور تیر چراق برق
و نور فانوس کهنه فروش.
تو اینجایی.
در شب قطار ها و کشتی ها عبور می کنند
و وهم و خیال کشورهایی که در آنها روز است.
و واپسین نفس های سپیده دم
و نخستین لرزه های طلوع آفتاب.
تو اینجایی.
آهنگ پیانویی، یکی فریاد.
دری که زده می شود.یک ساعت.
و نه فقط موجودات و اشیاء و صداهای مادی.
بلکه همچنین من که در پی خویشم و یا مدام از خودم پیش می افتم.
تو اینجایی، تو، قربانی، که انتظارت را می کشم.
گاه گاهی در لحظه ی خواب صورت هایی عجیب
زاده و ناپدید می گردند.
چشم هایم را که می بندم، شکوفه دادن های درخشان پدیدار می شوند
و پژمرده شده و از نو زاده می شوند همچون آتش بازی با چربی.
سرزمین هایی ناشناخته را همراه مخلوقات زیر پا می نهم.
بی شک تو اینجایی، ای جاسوس زیبا و رازدار من.
و روح ملموس گستره.
و رایحه های آسمان و ستارگان
و آواز خروس از 2000هزار سال پیش
و جیغ طاووس در پارک های شعله ور و بوسه ها.
دست هایی که بدخواهانه در نوری پریده رنگ یکدیگر را می فشارند.
و محورهایی که بر جاده های بهت زده قژقژ می کنند
بی شک تو که نمی شناسمت اینجایی،
برعکس، تو که می شناسمت.
اما آنکه در رویاهای من حضور دارد،
اصرار دارد که وجودش حس شود بی آنکه در آنجا پدیدار شود.
تو در واقعیت و در رؤیا
دست نیافتنی هستی.
تو که تنها می توانم خواستارت باشم
تنها در وهم و خیالم می توانم داشته باشمت.
اما تو که هرگز صورتت به صورت من نزدیک نمی شود
مگر اینکه چشمانم را به گاه رویا بسته باشم هم از آن سان که در واقعیت.
تو که با وجود داشتن بیانی شیوا
آنجا که موج ها در ساحل می میرند،
آنجا که کلاغ در کارخانه های ویران پرواز می کند،
آنجا که جنگل ها قروچ قروچ کنان زیر آفتاب می پوسند
تو که در اعماق رویاهایم جا داری
و قلب مرا که آکنده از دگرگونی است منقلب می سازی
و دست کش خود را برایم به جا می گذاری هنگامی که بر دستت بوسه می زنم.
در شب ستاره ها هستند
و حرکت سایه وار دریا،
رودخانه ها، جنگل ها، شهر ها، علف ها،
و شش های میلیون ها و میلیون ها موجود زنده.
در شب شگفتی های دنیا هست.
در شب فرشته های نگهبان نیستند
خواب اما هست.
در شب تو هستی.
در روز هم.
روبر دسنوس
برگردان:س.ک


