باشد که این روزگار دگرگون شود. یاحق. تا بعد...
گزیده اشعار خیابان سن-مارتن
از وقتی که آندره پلاتارد خیابان سن-مارتن را ترک گفته
دیگراین خیابان را را دوست ندارم.
دیگر خیابان سن-مارتن را دوست ندارم،
دیگرهیچ چیز را دوست ندارم، حتی شراب .
از وقتی که آندره پلاتارد خیابان سن-مارتین را ترک گفته
دیگراین خیابان را را دوست ندارم.
او دوست من، یار و همدمم است.
مااتاق و نانِ مان را قسمت کرده بودیم باهم،
دیگر خیابان سن-مارتن را دوست ندارم.
روبر دسنوس
برگردان: س.ک
زندانی های سیاسی را آزاد کنید!
زندانی های سیاسی را آزاد کنید!
زندانی های سیاسی را آزاد کنید!
زندانی های سیاسی را آزاد کنید!
من هم به تو رأی دادم!
لعنت به این عشق
می نویسم درخت می خوانم کاملیا
می نویسم نسیم
کاملیا
بهار
کاملیا
زندگی،زمین ،زمان
همه هستی کاملیا
کاملیا، کاملیا،کاملیا
تاب نمی آورد دلم
دلم می سوزد به حال دلم
گفتم بی تو می میرم
خندیدی
گفتی...
کاملیا
هنوز هم
سوگوارعشقت هستم
عشقی که یک شب با استخاره ای بر باد شد
لعنت به عشق
لعنت به شب
لعنت به استخاره
کاملیا من به خدای تو ایمان ندارم
از تو نتها نامی برایم باقی مانده
چون هزاران نام دیگر
نامی که پیش ازین شاید در من حسی بر می انگیخت
شاید.
گفتگو
(دمِ در، با خوش خلقی)
اوضاع چطوره؟
- خوبه خوبه، همه چی خوبه.
توله سگا بزرگ شدن؟
- خدای من آره خیلی ممنون.
و ابرا؟
- بارون می باره.
و آتش فشونا؟
- آروم آروم می جوشن.
و روخونه ها؟
- جارین.
و زمان؟
- می گذره.
و روحتان؟
- مریضه
بهار خیلی سبز بود
اونم زیادی سالاد خورده.
ژان تاردیو
برگردان:س.ک
ویران شده ام....
می بینی، ویران شده ام، از پای تا به سر در عشق غرقم؛
دیگر نمی دانم آیا زنده ام؟ چیزی می خورم؟ نفسی بر می آورم؟ سخنی می گویم؛
می دانم که دوستت دارم.
آلفرد دو موسه
برگردان:س.ک
بر میعادگاه باران می بارد و تو
هیچ گاه نمی آیی و من
رود را جاری می شوم و باد را
در میان بید می وزم.
ابری می شوم،
می بارم،
آفتابی می شوم،
غروب می کنم امّا
هنوز هم بر آن سرم
که از سیاه چشمانت شعله ای بر چینم تا
شب بارانی ام را چراغانی کنم
کاملیا بر میعادگاه باران می بارد و
خوب می دانم که دیگر نمی بینمت و
نمی دانم چرا باز چشم براهت هستم.
بر میعادگاه باران می بارد کاملیا
بیا.
مکان های خواب
در شب طبعاً هفت شگفتی هست
از دنیا و عظمت و مصیبت و افسون.
جنگلها در شب به گونه ای مبهم به موجودات افسانه ای پنهان شده
در بیشه ها بر می خورند.
تو اینجایی.
در شب رد پاهای شبگرد هست
و رد پاهای آدمکش و پلیس
و نور تیر چراق برق
و نور فانوس کهنه فروش.
تو اینجایی.
در شب قطار ها و کشتی ها عبور می کنند
و وهم و خیال کشورهایی که در آنها روز است.
و واپسین نفس های سپیده دم
و نخستین لرزه های طلوع آفتاب.
تو اینجایی.
آهنگ پیانویی، یکی فریاد.
دری که زده می شود.یک ساعت.
و نه فقط موجودات و اشیاء و صداهای مادی.
بلکه همچنین من که در پی خویشم و یا مدام از خودم پیش می افتم.
تو اینجایی، تو، قربانی، که انتظارت را می کشم.
گاه گاهی در لحظه ی خواب صورت هایی عجیب
زاده و ناپدید می گردند.
چشم هایم را که می بندم، شکوفه دادن های درخشان پدیدار می شوند
و پژمرده شده و از نو زاده می شوند همچون آتش بازی با چربی.
سرزمین هایی ناشناخته را همراه مخلوقات زیر پا می نهم.
بی شک تو اینجایی، ای جاسوس زیبا و رازدار من.
و روح ملموس گستره.
و رایحه های آسمان و ستارگان
و آواز خروس از 2000هزار سال پیش
و جیغ طاووس در پارک های شعله ور و بوسه ها.
دست هایی که بدخواهانه در نوری پریده رنگ یکدیگر را می فشارند.
و محورهایی که بر جاده های بهت زده قژقژ می کنند
بی شک تو که نمی شناسمت اینجایی،
برعکس، تو که می شناسمت.
اما آنکه در رویاهای من حضور دارد،
اصرار دارد که وجودش حس شود بی آنکه در آنجا پدیدار شود.
تو در واقعیت و در رؤیا
دست نیافتنی هستی.
تو که تنها می توانم خواستارت باشم
تنها در وهم و خیالم می توانم داشته باشمت.
اما تو که هرگز صورتت به صورت من نزدیک نمی شود
مگر اینکه چشمانم را به گاه رویا بسته باشم هم از آن سان که در واقعیت.
تو که با وجود داشتن بیانی شیوا
آنجا که موج ها در ساحل می میرند،
آنجا که کلاغ در کارخانه های ویران پرواز می کند،
آنجا که جنگل ها قروچ قروچ کنان زیر آفتاب می پوسند
تو که در اعماق رویاهایم جا داری
و قلب مرا که آکنده از دگرگونی است منقلب می سازی
و دست کش خود را برایم به جا می گذاری هنگامی که بر دستت بوسه می زنم.
در شب ستاره ها هستند
و حرکت سایه وار دریا،
رودخانه ها، جنگل ها، شهر ها، علف ها،
و شش های میلیون ها و میلیون ها موجود زنده.
در شب شگفتی های دنیا هست.
در شب فرشته های نگهبان نیستند
خواب اما هست.
در شب تو هستی.
در روز هم.
روبر دسنوس
برگردان:س.ک
سبزِباد
و سبزِ شاخه ها..."پیمان سبز را پاس می داریم و تا لحظه ی آخر از میرحسین موسوی حمایت می کنیم
. با انتخاب موسوی که اتفاقا انتخابی منطقی و به دور از احساسات است، گامی بزرگ در جهت تحقق خواسته های به حق خویش برمی داریم. تاریخ ثابت کرده، هر بار اراده کرده ایم هیچ مانعی را یارای مقابله با ما نبوده است.ما همان هایی هستیم که حماسه ی دوم خرداد را رقم زدیم و دیگر بار چنان خواهیم کرد.زنده باد میرحسین موسوی و دولت سبزش
!شادی
شادی زمینی آفتاب گونه است،
گاه پیدا و گه پنهان.
می خواهم به آسمان بروم،
تا درآنجا راهزن شوم.
شادیی بدزدم برایت
که نه غم نزدیکش شود،
نه اندوه از کنارش بگذرد،
شادیی از آن دست،
که در آسمانها- تنها از آنِ ستاره
ودر زمین - تنها ازآنِ تو باشد.
عبدالله پشیو
برگردان:س.ک
معذرت می خواهم
بردم از یاد
آن روزها یی را که دست در دستِ هم می رفتیم
من وتو آن خیابان پرپیچ و خم را تا انتها با هم
خالِ زیرِ لب را، سرخِ لب را، سیاهِ چشم را.. یادش به خیر
کا... کاش من و تو
تنها یک بارِ دیگر،
تنها یک بار...
چه می شد مگر؟
تا ته اگر می رفتیم آن خیابان را دست در دست؟
شاد باشی عزیز! شاشیدم به هر چی...
سرم دارد گیج می رود، از مدار تمدن خارج شده ام
معذرت می خواهم.
دستِ من بود اصلاً... بگذریم.
راستی یادت هست می ترسیدی مبادا بگذارم بروم؟
سرم دارد امروز چندم است؟ گیج می رود.
نه! دست من نبود.
صدا بود صدا
صدا زد نامت را کا... کاش بر نمی گشتی
نگاه نگاه کرد چشمانت را و دید
آنچه را که دیگری نمی دید و
عاشق شد
بردم از یاد اما کاش تنها یک بار دیگر
تنها یک بار...
تنها.
باد شبانه
بر دریای دریایی گم گشتگان گم می شوند
مردگان می میرند در حالی که صیادان را
صید می کنند دایره وار در دایره ای می رقصند
خدایان خدایی! انسان های انسانی!
با انگشتان انگشتی ام مغزی مغزی را
می شکافم.
چه دلهره ی دلهره آوری!
استاد های استاد اما مو های پرمو دارند
آسمان های آسمانی
زمین زمینی
راستی زمین آسمانی کجاست؟
روبر دسنوس
سرودِ جام شراب
به گاه عزیمت قطار دست تکان نده،
نه دستمال و نه چترات را،
بلکه جامی را لبریزِ شراب کن
و به سوی قطارش پرت کن همو که نرده های اش
در ستایشِ شعله یِ بلندِ شراب اند،
خونین شعله اش
که به زبان تو ماننده است و
با آن قسمت می کند
تمامی سطوحِ لبها و
دهان ات را.
روبر دسنوس
برگردان: س.ک

یارا
هرآن سوراخ ریز سوزن که بسی کوچک است،
یارای آنم باری هست که حتی در تاریکی هم نخ شعرم را از آن رد کنم
هر آن رؤیا که بسی لغزان است
یارای آنم هست
که با دست عریان جمله اش نگه دارم
هم از آن سان که این قلم را
هر آن ماهی دریا که بسی بزرگ است
یارای آنم هست
که در لیوانی لبریزِ جمله اش جای دهم
آنچه امّا هرگز
نه در دلم می گنجد و نه در شعرم،
دروغ است بزرگ یا گوچک.
شیرکو بی کس
برگردان: س.ک
پل الوار (اوژن گرندل)، شاعر آوانگارد و دوست کوبیست ها، دادائیست ها و سوررئالیستها، ١٤ دسامبر ١٨٩٥در سن- دنی حومه ی پاریس دیده به جهان گشود. در ١٩١٣نخستین زن خویش را ملاقات کرد؛ یک زن جوان روسی به نام هلنا دیاکونووا که الوار او را با نام گالا صدا می زد. الوار همان سال اولین مجموعه ی اشعار خویش را منتشر ساخت. جنگ بزرگ، شدیدا ًً شاعر را متأثر ساخت. در سال ١٩١٧با خط مقدم آشنا شد و جنگ را با ایده های نوین صلح طلبی اش به پایان رسانید. در سال ١٩١٩با آندره بروتن و لویی آراگون آشنا شد و آنها با هم در جنبش دادا شرکت کردند.
در سال ١٩٢١ الوار، آراگون و بروتن از دادائیست ها جدا شدند. الوار عضو فعال سوررئالیست شد که بروتن آن را در ١٩٢٤با نخستین" بیانیه ی سوررئالیست" بنیان نهاد. در همین سال «مرگ از نمردن» را منتشر ساخت. در سال ١٩٢۶ او همچون دیگر سوررئالیست ها عضویت در کمونیست را پذیرا شد و هم در این سال بود که «پایتخت اندوه» را منتشر ساخت. الوار با سایر سوررئالیست ها در برابر خطرات فاشیسم موضع گرفت."دوست نقاشان"، الوار با پابلو پیکاسو، ماکس ارنست، سالوادور دالی و مان ری برای مصور ساختن مجموعه هایش با نقاشی های آنها دست دوستی داد. در همین اوان او از نقاشی های شان الهام می گرفت. الوار هم نوشتن دیباچه برای نمایشگاههای هانری پل کلی، مان ری، ماکس ارنست، و دیگران را برعهده گرفته بود.
در سال ١٩٢٩مجموعه "عشق شعر" را منتشر و آن را به همسرش گالا تقدیم نمود. در همین سال با نوش (ماریا بنز) آشنا شد که در سال ١٩٣٤ او را به عنوان دومین زن خویش به همسری گرفت. و دو سال بعد یعنی ١٩٣۶«چشمان پرثمر» را به چاپ رسانید.
الوار طی سالهای ٣٧-١٩٣۶از سوررئالیست ها دوری گزید ودر سال ١٩٣٨از گروه جدا شد. هنگام اشغال فرانسه توسط آلمانها در جنگ جهانی دوم او عضو مقاومت و ادبیات زیرزمینی، در رأس کمیته ملی نویسندگان ناحیه ی شمال بود. ١٩٤٢ «شعر و حقیقت»، را با شعر معروف "آزادی" ٭ انتشار داد. الوار در حالی که در بیمارستانی در مخفی شده بود، کار نشر را تا "آزاد سازی" خاک فرانسه (از نیروهای آلمانی) در ١٩٤٢ادامه داد. رنج و اندوه مرگ نوش در سال ١٩٤۶الهام بخش« زمان طغیانگر» شد. ایده های صلح، استقلال مردم و آزادی به هیجان ها و علایق جدید شاعر تبدیل شدند. در سال ١٩٤٨همراه پیکاسو در گردهمایی روشنفکران برای صلح در «وروکلاو» شرکت کرد.
الوار در گردهمایی صلح مکزیکو (١٩٥١) آخرین زن زندگی اش دومینیک را ملاقات کرد و درهمان سال با او ازدواج کرد، سالی که الوار «عنقا»، را منتشر و به دومینیک تقدیمش کرد. الوار سفرهای سیاسی خود را تا پایان حیاتش ادامه داد.
پل الوار در ١٨ نوامبر ١٩٥٢، در حالی که یکی از پویا ترین دوره های هنری و ادبی پس از رنسانس را سپری کرد، چشم از جهان فرو بست.
از میان دیگر اثار وی می توان به آثاری چون: «وظیفه و نگرانی» ١٩١٧«زندگی بی درنگ» ١٩٣٢، «گل برای همه» ١٩٣٤ ،«کتاب گشوده» ١٩٤٠، «در میعادگاه آلمانی»١٩٤٤ ، «برگزیده اشعار»،١٩٤۶«اشعار سیاسی »١٩٤٨، «چشمان بارور» ١٩۶٣، «واپسین اشعار عاشقانه» ١٩۶٣، اشاره کرد.
ترجمه ی چند شعر از پل الوار:
ماهی
ماهیان، شناگران، کشتی ها
آب را دیگرگون می سازند
آب آرام است و جنبشی با وی نیست
مگر به خاطر آنچه که لمس اش کند.
ماهی پیش می رود
به سان انگشتی در یکی دستکش
شناگر به آرامی می رقصد
و بادبان نفس می کشد.
آب آرام اما، می جنبد از جای
به خاطر آن چه که لمسش می کند،
به خاطر ماهی، شناگر و کشتی
که آن را بر تن می کند و
می برد با خویشش.
در شبی تازه
زنی که او زندگی کرده ام
زنی که با او زندگی می کنم
زنی که با او زندگی خواهم کرد
هماره هموست
تو را روپوشی سرخ باید
دستکش هایی سرخ ماسکی سرخ
وجوراب هایی سیاه
انگیزه ها
دلایل عریان دیدنت
عریانی محض ای زیور آراسته
سینه ها آه قلب من.
عقیده
شب پیش از مرگش
کوتاه ترین شب عمرش بود
اندیشه ی این که هنوز زنده مانده بود
خون را در رگانش به جوش می آورد
از کشیدن بار جسمش به ستوه آمده بود
استقامتش آه از نهادش بر می آورد
ودر ژرفنای این وحشت بود
که شروع کرد به لبخند زدن
حتی یک هم قطار هم نداشت
اما میلیون ها و میلیونها نفر را داشت
تا انتقامش را بگیرند
او این را نیک می دانست
و روز برایش آغاز شد.
-زرتشت-
سینما و شعر: ژان لوک گدار یا رنگهای در ماندگی
سینما و شعر با هم سازگارند و این سازگاری دوگانه است: از یک سو تصاویر وجود دارند و از سویی دیگر کلمات. سینما یک جور خیال پردازی است،عرصه ی بی همتای تصاویر ذهنی. 24 تصویر در ثانیه. شعر اما چیزی نیست جز کلمات. ولی این کلمات آدمی را جذب می کنند و تصاویر را پدید می آورند، عواطف، غم ها، فلاکت ها و سرخوشی های بی حد و مرز. این همه به طرز عجیبی به هم گره خورده است. برای نمونه فیلمی از ژان-لوک گدار را تماشا کنید: ژان-لوک گدار "موج نو" ، گدار«تحقیر»، گدار«پیرو خله» و حتی گدار مهربان و پاریسی ، گدار«اسم تمام پسرها پیر است»؛ نه آن گداری که این سالها دیده ایم و تصویرش کمی مخدوش شده است. شاید واقعیت این باشد که گدار زیادی با گدار "بازی" می کند.با این حال همین گدار را هم دوست دارم. کسی که هنوز مرا بر سر شوق می آورد، افسونم می کند، به تفکر وا می داردم و شگفت زده ام می کند. در فیلم گدار فراسوی تصاویر، اشیاء و رنگهای خام گرایش سوررئالیستی ، چیره دستی یک نقاش و گونه ای شعر ناب جود دارد.برخی شعر های گدار را نادیده می گیرند و براستی باید افسوس این کار را بخورند. ما گدار را به خوبی می شناسیم اما هیچگونه تصوری از نبوغ او و مجموعه آثارش در دوران کارش در سوئیس نداریم. گدار به نوعی مقاله نویس است، ساحری است که از کنترل نیروهایی که ایجاد می کند ناتوان است. کسی که"خویشتن" خویش ، اصالتش و شعور ناقدانه اش را از دهه ها پیش تا به امروز حفظ کرده است. گدار چندان اهل جنجال نیست. واقعیت این است که او شخصیت خاصی دارد و هنرمندی است حاشیه ای. خلاف عرف بودن و انزوای خود خواسته ی گدار، بدون تأمل و ساده انگارانه مسخره شده است. او به چه بسا آخرین آنارشیستی باشد که تا پایان به خود وفادار می ماند. ادبیات در آثار سینمایی او حضوری پررنگ دارد و خود او بیشتر یک نویسنده و ادیب است که باید باورش کنیم.
صدای خارج از قاب فیلم«تحقیر» با ارجاع بی واسطه گدار به گفتار در فیلم نشانگر عشق و علاقه ی او به زبان در مقام یک نویسنده است. گدار آلبرتو موراویا می خواند ودر آثارش از او الهام می گیرد.و سینما و موج نو را پیاپی احیا می کند. هر پلان و هر سکانسی از آثار گدار بیانگر نوعی تعمق است، شعری خوب و اثر گذار، بی رحم و بی پروا، دروغین و راستین. البته او اغلب در این کار افراط می کند، اما افراطی که هدفمند نیست و چیزی جز تجلی آزمون و خطا. گدار همچون یک نقاش و روزنامه نگار است. هیچ اثری تا به حال تا این اندازه به زندگی آفریننده ی آن پیوند نخورده و اینچنین شخصی ، دشوار، غریب و بی همتا نبوده است . ژان لوک گدار زنده است و معایب و محاسن آدمی و عصر خویش را دارد. او قادر به درک پدیده های اجتماعی و آفرینش آثار والا از چیزهای کوچک است. در فیلمی از گدار بریجیت باردو در مقابل پیکولی قرار می گیرد، فریتز لانگ در مقابل جک پالانس... و در فیلمی دیگر جانی هالیدی را بر صحنه می بینیم.گدار موقعیت خویش را درک می کند، شهروند جهانی پر تغییر و تحول و کارگردانی است "نفرین شده" همچون شاعرانی که پیش از او بودند. او با نبوغش همچون بندبازی به پیشروی درخشان و پر مشقت خویش ادامه می دهد، بی آنکه در پی انتزاع یا نخبه گرایی باشد. سینمای گدار شبیه خود اوست، در برابر چشمانمان پرفروغ و نورانی است ولی تنها نمودی از تنی خسته و بیزار. عجز گدار در ارتباط زبانی او را شبیه مودیانو می کند. شرم زدگی و خجالتی بودنش از شخصیتی درونگرا حکایت می کنند که چیزهای زیادی برای گفتن به ما دارد. گدار فلینی عصر ماست و هر کارگردانی که برای خود ارزش قائل باشد نمی تواند ارزش او را انکار کند و یا تأثیرش را نادیده بگیرد. قلم گدار بی قید و زیبا است.
نویسنده :فردریک وینیال
برگردان: سهراب کریمی
آلزايمرحوالي خرداد ماه بود. يه روز تو پارک رو يه نيمکت کنار هم نشسته بوديم و داشتيم از طبيعت پارک لذت مي برديم.از همه چي و هيچي حرف مي زديم. دستاشو گرفته بودم تو دستم و داشتم به حرفاش گوش مي دادم. راس تو چشام زل زد و گفت:- «من وقتي پاي منافعم به ميان بياد ديگه کسي رو نمي شناسم.»يه لحظه جا خوردم. باورم نمي شد که اون اين حرفو زده باشه. با اينکه خوب مي دونستم چي مي خواد بگه، گفتم:- چي گفتي؟!منظورت چيه؟يه هو ساکت شد.از حرفي که بي موقع از دهنش بيرون پريده بود به شدت پشيمون بود. دستش رو شده بود. چي مي تونست بگه؟ چه جوابي داشت بده؟گفت:- «هيچي بابا ولش کن!منظوري نداشتم همينجوري يه چيزي گفتم.»بعد ساعتشو نگاه کرد و گفت:- «پاشو بچه!پاشو داره دير مي شه!»تو را کلي حرفاي عجيب و غريب ديگه ام زد که من ازشون سر در نياوردم. يعني راستش ترجيح مي دادم سر در نيارم.سه چهار ماه بعد، آخراي شهريور، يه روز صب که بيدار شدم بهش زنگ زدم که با هم بريم بيرون؛ ولي در کمال ناباوري ديدم که ديگه منو نمي شناسه، ديگه هيچ کسي رو نمي شناسه. فکر مي کردم شايد پاي منافعش به ميان اومده، يا پاي يه نفر ديگه يا...البته فکر نمي کردم.مطمئن بودم. |
رنه شار ، شاعر مقاومت (معرفی و ترجمه شعر)
رنه شار ( ١٩٨٨ - ١٩٠۷ ) از شاعران فرانسوی ئی بود که تجربیات خود در سرودن شعر را با پیوستن به نهضت سورئالیسم و انتشار دادن مجموعه ی شعر به نام "چکشی بی صاحب - Marteau sans maître" در سال ۱٩٣٤ آغاز کرد و پس از آن ، متأثر از اشغال فرانسه توسط آلمان ، به نهضت مقاومت فرانسه پیوست و برخی از مهمترین اشعار خود را با ملاحظات سیاسی و درون مایه های اخلاق گرایانه ی ویژه ای در سال ١٩٤٦ تحت عنوان "برگهای هیپنوس - "Feuillets d'Hypnos سرود و منتشر ساخت. اشعار این مجموعه دربرگیرنده ی سالهای شرکت جستن وی در جنگ و افشا کننده ی خشونت ها و سبعیت های درگرفته ی دوران ِ جنگ است. از ویژگی های منحصر به فرد شعر وی می توان به ایجاز کلام ، ایجاد تصاویر فشرده و نیز به کار بردن عبارات هراکلیتوسی – که در بردارنده ی انگاره های متضاد هستند – اشاره کرد. از دیگر آثار وی "در جستجوی قله و مغاک - Recherche de la base et du sommet" ١٩٥٥، "نخستین پله ها - Les Matinaux " ۱٩٥٠ و "حضور مشترک - Commune presence" ١٩٦٤ هستند.
وفاداری
آن که در کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زند ، عشق من است.
اینکه هنگام جدایی کجا می رود اهمیت چندانی ندارد.
او دیگر نه عشق من است؛ هرکه می تواند هم کلامش شود.
دیگر به یاد نمی آورد چه کسی صادقانه دوستش می داشت.
در اشتیاق عاشقانه ی نگاه ها جفت خویش را می جوید.
وفاداری من به وسعت فاصله ای است که می پیماید.
به من امید می دهد ، سپس ، سبکسرانه مأیوسم می سازد.
چونان تخته پاره ای خوشبخت در ژرفنای وجودش زندگی می کنم.
بی آنکه خود بداند آزادی من گنجینه ی اوست!
به اوج ِ عظیم ِ کمال ِ خویش که می رسد؛
تنهایی ِ من ژرف می شود.
آنکه در کوچه پس کوچه های شهر پرسه می زند ، عشق من است.
اینکه هنگام جدایی کجا می رود ، اهمیت چندانی ندارد.
او دیگر نه عشق من است؛ هرکه می تواند هم کلامش شود.
دیگر به یاد نمی آورد چه کسی صادقانه دوستش می داشت.
و از دور راهش را روشن می دارد ، تا مبادا پایش بلغزد.
برگردان:س.ک
بیهودگی
بیهوده ات پنهان می کنم
در حضور دیگران ات نوازش نمی کنم
آنچه را که راز است و آشکار نمی شود
دیر یا زود،
در یکی شعر آشکار می سازم.
سرزمین
بهشت و دوزخ نزد من چیز تازه ای نیست
هم زمان و در یک مکان
این را دیده ام،آن یکی را نیز
سرزمین من حالتی دوگانه دارد
بهشت است و دوزخ اش در میان گرفته.
معرفی پل ژرالدی به همراه چهار شعر از او از مجموعه ی"من و تو"
"عشق، تلاشی است که مردان از خود نشان می دهند تا دل یک زن را بدست بیاورند ."
پل ژرالدی 1983-1885 (اسم مستعار پل لوفر)، شاعر و درام نویس فرانسوی و خالق اثری صمیمی و احساسی است.زمینه ی کاریش تئاترروانشناختی سنتی است که با ذهن تیزبین خویش روابط خانوادگی خورده بورژواهای روشنفکر بین دو جنگ را از نو زنده می کند.
ژرالدی، تابع جذبه زندگی روزمره، نگاه دقیق و مو شکافانه ی خود را معطوف زندگی زنا شویی می کند(دوست داشتن،1921-روبر و ماریان1925-دُوو از نگاه ماریان و...).این هنری که او آن را از عواطف و احساسات به وام گرفته موفقیت سریعی را برایش به ارمغان می آورد مخصوصاً پس از انتشار آثار زنانه. موضوع شعرش نیز چیزی غیر از این نیست، قابل درک و قدیمی که رازگویی های دل را در آن با کلمات روزمره بیان می کند(من و تو،1913).
او همچنین مطالعات روان شناختی خویش را در آثاری چون «جنگ»، «بانو!»...(1916) و « عشق و آدمی»»(1951)اعمال کرده است.
شکفتن ها
آه! دوستتان می دارم! دوستتان می دارم!
می شنوید؟ دیوانه تان هستم من. من دیوانه...
مدام همین کلمات را بر زبان می رانم،...
اما دوستتان می دارم! دوستتان می دارم!...
دوستتان می دارم، می فهمید؟
می خندید؟ به احمق ها می مانم؟
ولی باید چه کار کنم که باورم کنی،
که نیک ام ا دریابی؟
آن چه می گوییم پُر کم مایه است!
می گردم، پی چاره ای می گردم...
درست نیست که بوسه ها بسنده خواهند کرد.
اینجا چیزی گلویم را می فشارد ،
چیزی بسان یک هق هق.
نیاز دارم بیان کنم،شرح دهم، بازگو کنم
آدمی تنها قادربه درک چیزی است
که توانسته بیان کند.
کمابیش در میان واژه ها زندگی می کند.
به واژه ها نیاز دارم، به تجزیه و تحلیل شان.
باید،باید بگویمت...
باید نیک در یابی...اما چه را؟
به من پاسخ بده!
حتی اگر روزی شاعر می شدم
می توانستم، زیباتر از هنگامی که در آغوشت می گیرم و
سر کوچک ات را میان دستان ام،
و صد بار و هزار بار دیوانه وار
برایت تکرار می کنم و تکرار می کنم :
تو! تو! تو! تو!
به تو ابراز احساسات کنم.
دوری
در لحظه ی رفتنت نیست
که ترک ا م می کنی.
رها ی ام کن،
برو، عزیزدلم،دیر است،
زود خودت را نجات بده!
بیش آنکه دیدارهای ات را دوست بدارم،
عاشق طولانی کردنشان هستم.
بیش از آنکه در کنارم باشی دوری از من .
با من سخن می گویی.
در تو نظر می کنم.
دور تر، فریبا تر
دلمرده تر،گیرا تر
زجرم می دهی،افسون ام می کنی!
دیگرم به تو نیازی نیست.
اکنون اما بی فروغ،واهی،
آشفته،مردد،بی وفا
خود را درزمان محو می سازی.
گریزان ، سرکش
از من می گریزی ، صدای ات می زنم.
دلتنگ ات می شوم. چشم براه ات هستم.
دوگانگی
نازنین، چرا می گویی:پیانوی من، رزهای ام".
و:"کتاب های تو، سگ ات"... چرا؟
گاه می شنوم می گویی :
"با پول خودم است که می خواهم
این چیز ها را بخرم".
دارایی من، دارایی توست!
چرا چیزی بگوییم که ما را
رودرروی هم قرار دهد:
"مال تو، مال من،
مال من، مال تو".
اگر واقعاً دوستم می داشتی،
می گفتی:
"کتابها، سگ"
و:"رزهامان".
خوش آمدی،این اتاق من است...
خوش آمدی!این اتاقی به هم ریخته و موقت است
که در آن تنها بودم،
که در آن با انتظارآمدنت می زیستم،
با دلتنگی ام،
با لامپ و گنجه های اش،
و این هم تمثال بیست سالگی مادرم است.
این ها جزوه های درسی ام،
کتاب های شعرم،
سی دی های محبوب ام،
باخ ها و شوبرت های ام هستند،
تقویمی تازه
که روزمیلادت را درآن
به صلیبی مشخص کرده ام.
وآنگهی شعرهای ام.
مردن
هنگامی که برگی مرد
یک حرف ام مرد
هنگامی که چشمه ای مرد
یک واژه ام مرد
هنگامی که باغچه ای مرد
یک جمله ام مرد
امّا، ای دختر ده ساله ی روستای "هلَدِن"
آندم که تو کشته شدی
ده شعرم جان سپردند
شیرکو بی کس
برگردان:س.ک
ژاک پرور - شاعری آزاد
چه جایگاهی باید برای ژاک پرور که دقیقاً بیست سال پیش مرده است (1977-1900) قائل شویم؟ شاعر یا فیلم نامه نویس، ترانه سرا یا همنشین سوررئالیستها، دوست پیکاسو یا گردشگر تنهای پاریس باستانی،آشوبگر یا قصه گوی کودکان؟ بی شک نمی توان چیزی را از ساختار یک اثر و از وجودی عمیقا ً به هم پیوسته که هر بخش اش به دیگری وابسته است بیرون کشید.
به عقیده ی جرج ریمبون دسن، حتی هنگامی که ژاک پرور می نویسد انگار دارد حرف می زند؛ او از کوچه و بازار می آید و نه از ادبیات. خلاصه این شخصیت همزمان با قرن در محله « نوی سورسن» نزدیک پاریس متولد شد؛ در محیطی از خورده بورژواهای خشکه مذهبی. بنابراین از به سخره گرفتن اخلاقیات و تحجر دست بر نخواهد داشت. اگر با پرور همراه باشیم می بینیم که دنیایی به وجود می آورد مجزا و گریزان از نظم مورد اراده ی خداوند و دریا سالاران (یکی از بیشمار صورتهای اجتماعی که او به سخره گرفته است).
شعر غنایی به موضوعات خیلی معمولی می پردازد و از درون جناس و ایهام تمام قدرت تخریب و خلاقیتشان را بیرون می کشد. شعر همه جا هست؛ در گوشه ی خیابانها، روی لبها، در چین یک کلاژ، مثل نفس کشیدن است. در « گفته ها» (1946)، نخستین مجموعه ی منتشر شده اش که آن را به همسر بزرگش تقدیم کرد، به عنوان نویسنده خود را در حالی می دید که « بیشتر اهل کارهای دستی باشد تا اینکه اهل قلم». در « نمایش» (1951) یا در «باران و هوای خوش» (1955) نوعی زیبایی شناسی عجیب و غریب و گستاخانه از تمام همنوایی ها و هذیانها درباره وقایع زندگی وجود دارد که در تمام صفحات آن نمایان است؛ ترانه ها، اشعار سپید یا آزاد... تعداد بسیاری از بین آنها مخصوصا ً در « گفته ها» که به سالهایی بر می گردد که پرور با سوررئالیست ها بروبیایی داشت، سالهای قبل از جنگ جهانی دوم؛ طی این سالها بود که گروه «اکتبر» را بوجود آورد.
قهرمان بذله گویی های نیشدار: «اوضاع بر وفق مراد است»، «پیازچه»، «زندگی خانواده»، «نباید با کسانی که آنجا هستند خندید» بسیاری از بازارهای مکاره ی هرج و مرج طلبی و شوخیهای گزنده غیر عمدی وجود دارد که برای آزردن افراد مختلف نوشته است. امّا آیا در واقع خود او در میل سرسختانه اش به حفظ آزادی خویش در تمام موقعیتها شخص رسوایی نیست؟ «استخدام شده بر خلاف میل من در کارخانه افکار/ من از نشانه رفتن خودداری کردم/ بسیج شده به یکسان درارتش افکار/ من از خدمت فرار کرده ام.» که در«از هر دری» آخرین مجموعه منتشر شده اش می نویسد.
پرور در سال 1930 از آندره برتون(1972) رئیس زنجیره ی سوررئالیستها، زیادی مستبد به ذائقه خود و مدتی بعد از حزب کومونیست که هرگز عضو آن نشده بود فاصله گرفت. علاوه بر این هنگامی که تحت احکام مسکو رئیسش موریس تورز، ژاندارک را بازیافت و پارسایی را با تاج گل وطن پرستی آراست، در همه ی آزمونها فردی طرفدار ضد نظامی گری باقی ماند و صلح طلبی اش هیچگونه سازشی را بر هم نمی زد.
سرودی برای عشق و زندگی
«کودکان بهشت» (1945) با ژان لوئیس بارولت وآلرتی، شاهکار رئالیسم شاعرانه و محصول همکاری پرور با مارسل کارنه است.
آیا نباید از سالهای پختگی پرور سخن بگوییم؟ در این دوران است که او نوشتن آثار سینمایی را شروع می کند. اولین کارش سناریوی «جنایت آقای لانژ» (1935) از ژان رنوار است که نفسهای ذهن هرج و مرج طلب خویش را در آن دمید. موزیک اش کار« ژان ونیز» است اما نخست آهنگی بود از یک آهنگساز مجاری الاصل، ژوزف کوسما که دعوت به همکاری با پرور شده بود. کاملا ً بدیهی و روشن است که ملاقات پرور با کارنه مهمترین و تأثیر گذار ترین اتفاق زندگی اش بود. نخست با «راننده اتومبیل نخستین نبردهایش را آغاز می کند»، (1936) همراه جنی و سپس گاهی در ابهام نقد با «درام مسخره» (1937)، «بارانداز مه ها» (1938)، «خورشید طلوع می کند» (1939)؛ آثاری که همه توسط کمدین های جادویی همچون: ژان گابین، لوییس ژووِت، آلرتی، ژول بری، میشل سیمون و میشل مورگان ِ جوان اجرا شده اند.
سیمون دوبوار در «قدرت سن» به جایگاه ممتازی که پرور از این پس نزد سینما گران به خود اختصاص می دهد اشاره می کند؛ جایگاهی که او در «فلور» آبجوسازی معروف «سنت- ژرمن د پره» باآن مواجه شد: «آنگاه خدایشان، ندای غیبی شان، آموزگار افکارشان، ژاک پرور بود که بود که برای فیلم ها وشعر هایش احترام قائل می شدند که سعی می کردند از زبان و قریحه ی او الگو برداری کنند. ما نیز از اشعار و ترانه های پرور لذت می بردیم؛ هرج و مرج طلبی خیال پردازانه و تا حدودی عجیب و غریب پرور کاملا ً ما را ارضا می کرد.
ژاک پرور با کریستین- ژاک «ناپدید شدن سنت-اژیل» (1938) و با همکاری ژان گرمیلون «یدک» (1941) و «نور تابستان» (1943) را ساخت. اما همکاری او با مارسل کارنه از اهمیت ویژه ای برخوردار است. در بحبوحه ی کار نازی آنها در بد ترین شرایط روی افسانه های قدیمی قرون وسطی ای کار کردند. که از جمله ی آنها«ملاقات کنندگان شب» (1942) است. سپس قبل از لیبراسیون (آزاد سازی خاک فرانسه از دست آلمان ها) فیلم «کودکان بهشت» (1945) را ساختند. که یکی از بهترین فیلم های تاریخ سینما به شمار می رود؛ آلتری، گارانس (با بازی فراموش نشدنی خود)، ما ریا کاسارس، پیر براسور و ژان-لوییس بارولت در این فیلم به ایفای نقش پرداخته اند. «سرودی برای عشق و زندگی» فیلمی است که هیچگاه از دیدن و دوباره دیدن آن احساس خستگی و ملال نمی کنیم.
پرور از این شیوه ی غیر قابل مقایسه ی بیان عشق و زندگی با شور و حرارت زاید الوصفی در ترانه هایش بهره می برد. او مؤلف هزار و یک متن است که همگی توسط بزرگانی چون ژولیت کرگو در «مولودجی» ، برادران ژاک در «کاترین سواژ» ، و سرژ رجیانی در «یوس مونتاند» اجرا گشتند. «برگ های مرده» بازخوانی شده توسط فرانک سیناترا، «بنگ کروسبی» یا «مایلز داویس»، و «باربارا» («بیاد آر باربارا / آن روزی را که در برست باران بی دریغ از آسمان فرو می ریخت / و تو لبخند زنان قدم می زدی/ شادمان، بشاش، خرامان / زیر باران») از میان مشهورترین آثارش اجرا شده اند. اما تعداد بسیاری نیز باقی مانده اند که ما هنوز می توانیم آنها را زمزمه کنیم. این سهولت آشکار و سادگی عجیبی که در آثار پرور یافت می شود خصیصه ی بارز بسیاری از داستان هایی ست که وی برای کودکان نوشته است. به عنوان مثال در« شیر کوچولو، «نامه ی جزایر بالادر»،« قصه هایی برای بچه های حرف نشنو»، « برژر و رامونه» (1953)- فیلم انیمیشن تحسین برانگیزی که دوستش پل گریملت بعد از مرگ وی تحت عنوان«پادشاه و پرنده» (1980) ساخت. پرور با خلاقیتی که کاملا ً بر آن تسلط داشت درنقش سربازی جسور که از اجرای وظایف شانه خالی می کند و نیز شاگردی تنبل و دوست داشتنی که مدام دردسر ایجاد می کند و موجی از خنده راه می اندازد ظاهر شد. پرور عصیانگرکه از مؤسسات در تمام اشکال موجود بیزار بود، به طرز عجیبی توسط مؤسسات ادبی مورد تحسین قرار گرفته است و همین مؤسسات چندین مدرسه و دبیرستان را به اسم او نام گذاری کرده اند. در واقع از سال 1992 نام او در مجموعه ی ادبی با ارزش پلئیاد که اهمیت آن کمتر از کتاب مقدس نیست! قرار گرفت. آیا ژاک پرور یک کلاسیک بود؟ به سختی می توان چنین چیزی را متصور شد.
دو شعر از ژاک پرور، از مجموعهی «گفته ها» :
ترانه
چه روزی است امروز؟
همه روزهاست امروز
دوست من
امروز همهی زندگی است
بی کم و کاست
محبوب ام
ما عشق می ورزیم و زندگی می کنیم
زندگی می کنیم و عشق می ورزیم
بی آنکه بدانیم
واقعا زندگی چیست
بی آنکه بدانیم
واقعا روز چیست
بی انکه بدانیم
واقعا عشق چیست.
***
روز نخستین
ملافههای سفید در گنجه
ملافههای سرخ روی تخت
کودک در بطن مادر خویش
مادر در محنت و رنج
پدر میان راهرو
راهرو میان خانه
خانه در دل شهر
شهر در دل شب
مرگ در هیابانگی و
کودک در زندگی.
نویسنده : دانیل برموند
برگردان: س.ک
منبع: Label France
برای ...... ..... که تمام شادی و غمهای ام را رقم زد.
خنده ات را از رویای ام خط نزن
دستان ات را از من
پس گرفته ای
چشمان ات را از من
برگرفته ای
و دیگر حتی در رویاهای ات نیز
ردی از حضور من
به جای نمانده است.
من اما توان آن ندارم
که هم آغوشی دستان ات را
به فراموشی یادها بسپارم.
دستان ات را بی خیال.
چشمان ات را بی خیال.
خنده ات را از رویای ام خط نزن!
وپاک نکن جای بوسه ام را بر لبان ات!
بوسه ای که هیچگاه بر لبان خندان ات نزدم.
خدا را خط نزن!
پاک نکن خدا را!
س.ک.
J’ai fait ces traductions aux jours les plus pénibles de ma vie dont les souvenirs rendraient à perpétuité nuageux le ciel de ma vie. Ce chagrin est à cause d’une belle infidèle que je l’appelle « Citrouille». Agé de cent mille années, j’aurais encore la force de l’attendre.
صورت قرمز
به چهارراهی رسیدم،
چراغ قرمز بود.
ماشینی نبود.
چراغ را رد کردم!
تنها مأموری که در آنجا
کمین کرده بود،
در سوت اش دمیده گفت:
- شما چراغ قرمز را رد کرده اید.
- بله!اما ماشینی آ نجا نبود!
- این که نشد دلیل!
گفتم:
- آه چرا! بعضی وقت ها چراغ سبز است...
ماشین ها خیلی زیادند و...
من پشت چراغ می مانم!
بهت مأمور!
مثل لبو قرمز شد.
گفتم:
- صورتتان قرمز است!
سبز سبز شد!
پس من رد شدم.
- رموند دوو-
برگردان:س.ک
بی آنکه بیاندیشیم عشق بورزیم...
اندیشه اگر نکنیم،
همیشه خوشبخت خواهیم بود
آنکه عشق می ورزد،
نیازی اش به این نیست
که بداند عشق می ورزد،
که بداند عشق چیست یا حتی
بدان بیاندیشد.
- فرناندو پسووا-
برگردان: س.ک
زنده گی من
زنده گی ، تو بی من سپری می شوی.
همچنان در گذری و
من هنوز هم برآنم که گامی به جلو بردارم.
نبرد را به دیگرجا می کشانی.
و اینگونه از من می گریزی.
هرگزت دنبال نکرده ام.
هدیه های ات هیچگاه ام خشنود نمی سازند.
چراکه هرگزم به ارمغان نمی آوری،
آن اندک مایه ای را که انتظار می کشم.
و به خاطر این خلأ،
چه آرزوهاکه در دل ندارم!
آرزوهای بسیار، کمابیش بی نهایت...
به خاطر این اندک مایه که ندارم
که تو هیچگاه ام به ارمغان نمی آوری.
-هانری میشو-
برگردان:س.ک
عاشق باید شد
و آنگاه آن را باید گفت،
سپس باید آن را نوشت
وانگهی بر لبان یکدیگر
بوسه مان باید زد
و بر چشمان یکدیگر
و بر دیگر جاها.
-ویکتور هوگو-
برگردان:س.ک

ناتانائیل۲
ناتانائیل من
دیگر نه از ان من است
و دستان و چشمان و لبخند های اش
که زمانی،
زندگی بخش و روح افزای بودند،
به بیگانه ترین قطعه ی
سمفونی حیاتم مبدل گشته اند
و چه زود!
و چه سخت!
به تنهایی خویش
که خود از حضور من
زیبا تر است خو گرفته
ناتانائیل کدامین ژرف تر است؟
وفاداری من یا تنهایی تو؟
مرا با تو سخن ها بود
خود اگر مجالی داشتمی
خود اگر...
س.ک
عاشق
برپلکهای ام ایستاده و
گیسوان اش در موهای من است،
به هیأت دستان ام،
همرنگ چشمهای من است ،
به سان سنگی درآسمان
درسایه ا م محو می شود.
چشمان اش هماره بازند و
نمی گذاردکه بخوابم
رویاهای اش در روزِ روشن
خورشید ها را تبخیر می کنند،
به خنده ام وا می دارند، گریستن و خندیدن،
به سخن گفتن ام وا می دارند بی که چیزی برای گفتن داشته باشم.
برگردان: س.ک
کریستف کیشلوفسکی-گفتگو با مجله پوزیتیف،مه 1996
فصلنامه سینما و ادبیات،شماره هفتم،زمستان ۱۳۸۴


